part five

Seventh Heaven :)

و جنگل، نفس‌هایش را حبس کرد...

جونگ‌کوک، با چشمانی که از نگرانی گرد شده بود، به سمت جیمین دوید. آشفته‌تر از همیشه. مدام با دست‌هایش به شانه‌های جیمین می‌زد، طوری که انگار می‌خواهد او را از خوابی عمیق بیدار کند.

این، خطرناک‌ترین اتفاقی بود که می‌توانست برای جیمین بیفتد.

اگر به حالت اول برنگردد، تبدیل می‌شد به یک موجودِ درنده‌ی وحشی که هیچ‌جوره نمی‌شود کنترلش کرد. کلاً در طولِ زندگی‌اش، فقط دو بار این اتفاق افتاده بود...

و آن دو بار... مرگبار بودند. دو باری که همه‌چیز به هم ریخت. دو باری که خون، جایِ خونِ دیگری را گرفت.

جونگ‌کوک با صدایی که می‌لرزید، فریاد می‌زد:

— «هی پسر! به خودت بیا! مشکلی نیست...»

دست‌هایش را محکم‌تر روی شانه‌های جیمین فشار داد:

— «جیمین! جیمین! جیمین... بجنب!»

نگاهش به چشمانِ جیمین دوخته شد، چشمانی که رنگِ خون‌آلوده‌شان، هر ثانیه تیره‌تر می‌شد:

— «نمی‌ذاری بهت غلبه کنه! زود باش... برگرد...»

اما فایده‌ای نداشت.

جیمین داشت تبدیل می‌شد. ماهیچه‌های صورتش می‌لرزید، ناخن‌هایش بلندتر و تیزتر می‌شدند، و صدایی شبیه به غرش، از ته گلویش بیرون می‌آمد.

اما کمی هوشیاری، هنوز در گوشه‌ای از وجودش زنده بود.

به اندازه‌ای که دستش را به سمت دهانش ببرد. به اندازه‌ای که بداند، تنها راهِ نجات، درد است.

جیمین، دندان‌های تیزش را فرو کرد توی مچِ دستش. محکم. بی‌رحمانه. آن‌قدر عمیق که خون از میانِ دندان‌هایش جاری شد.

و گاز گرفت.

تا برگردد.

و برگشت.

دستش، غرقِ خون شده بود. روی مچِ دستش، اثرِ وحشتناکی ماندگار شد. انگار که مارِ کبری نیشش زده باشد. دو سوراخِ عمیق، که از آنها خون، همچنان می‌چکید.

این، تنها راهی بود که یک خون‌آشام می‌توانست جلوی تبدیل شدنش را بگیرد. بازگرداندنِ خودش به هوشیاری، از طریقِ درد. از طریقِ خونِ خودش.

البته... دنیا همیشه هم این فرصت را به آنها نمی‌دهد. و گاهی، حتی این هم کافی نیست. گاهی، تبدیل شدن، اجتناب‌ناپذیر است. مثل همان دو بار.

چون عواملِ خاصی وجود دارند که یک خون‌آشام را می‌توانند تبدیل به یک موجودِ درنده کنند. موجودی که هیچ تسلطی روی خودش ندارد. موجودی که فقط می‌دود، پاره می‌کند، می‌کشد...

و صدای جیغ، یکی از همان عوامل بود.
جونگ‌کوک با نگرانی صدایش زد:

— «جیمین! تو خوبی؟»

جیمین، با دستِ خون‌آلودش، خون را از گوشه‌ی لب‌هایش پاک کرد. نفس‌هایش سنگین بود، اما چشمان‌اش، کم‌کم به رنگِ معمول‌شان بازمی‌گشت. سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و با صدایی خش‌دار، زمزمه‌وار گفت:

— «خوبم...»

اما صدای آرامش‌بخشی نبود. هنوز لرزشی در ته‌صدایش بود.

ناگهان، صدای ناله‌های ضعیفی، از تهِ گودال بلند شد. ناله‌ای که در تاریکی گم می‌شد و دوباره پیدا. صدای دخترک.

آن‌قدر شرایطِ خطرناک بود که کاملاً او را فراموش کرده بودند. جیمین و جونگ‌کوک، هر دو، در همان ثانیه، نگاه‌هایشان را به سمتِ گودال دوختند.

جیمین، با همان دستِ زخمی و خون‌آلود، بلند شد. قدم‌هایی محکم و سنگین برداشت تا لبه‌ی گودال ایستاد.

خم شد. به پایین نگاه کرد.

خونی که زیرِ بدنِ بی‌جانِ دخترک جاری شده بود، در تاریکی می‌درخشید.

جیمین سرش را به سمت جونگ‌کوک برگرداند. نگاهش سرد، محاسبه‌گر، و در عین حال، سنگین از یک سؤالِ بی‌پاسخ بود.

و با لحنی که نه ترس، بلکه خشمی کنترل‌شده در آن موج می‌زد، گفت:

— «تو چی کار کردی؟»
دیدگاه ها (۰)

One shot (P One)

One shot (End)

part four

part three

Part 18 | Queen of My Heartچند دقیقه در سکوت، کنار هم به منظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط